شب برگ پاییزی پس ازتوقسمت بادم خداحافظ.ولی هرگزنخواهی رفت ازیـادم خداحافظ و این یعنی درانــدوه تو میمیرم دراین تنهایی مطلق که می بندد بــه زنجیـرم وبی تو لحظه ای حتی دلــم طاقت نمی ارد وبرف نا امیدی بـرسرم یکریز می بـــارد. چگونه بـگذرم ازعشق ازدلبستگی هایم؟ چگونه می روی بااینکه می دانی چـه تنهایــم؟ خداحافظ توای بانـوی شب های غزل خوانی... خـداحافظ بـه پایان امد این دیوارپنهانی... خــداحافظ... بــدون تــوگمان کـردی کــه می مانم.


